|
|
|
|
|
به نظرم حامد سعیدی فرد این طرفا آفتابی شده و بدون به جا گذاشتن ردپایی ناپدید شده. feedjit این طوری میگه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:32 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت همه شما خوبان، تغییرات به شرح زیر است:
- کل پیوندهای (Links) وبلاگ را حذف کردهام. البته مال بچههای دانشگاه را شاید دوباره قرار بدهم. - تا حد امکان زرد نویسی کم خواهد شد. - بیشتر به سمت مطالب آموزشی پیش خواهم رفت. در نظر دارم بخش آموزش زبان برنامه نویسی سی شارپ را شروع کنم. - خدمت همه افرادی که اینجا به هوای ف ی ل ت ر ش ک ن، فیلتر بشکن، فیلتر نشکن، فیلترکش! و از این جور موارد میآیند، باید بگم که: آقایان و خانمهای محترم، شرمنده همه شما هستیم، چون دیگر از این کارها انجام نمیدهم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:48 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی که قیمت بلیت اتوبوسهای درون شهری مشهد یا به قول خودمون خط واحد از ۳۰ تومان به ۵۰ تومان افزایش یافته، نکات جالبی در زمینه اتوبوس و اتوبوس سواری به چشم میاد:
- جمعیت مسافران به طرز محسوسی افزایش یافته! - خدمات اتوبوسرانی ثابت مانده (شایدم کم شده باشه)!! به طبع با افزایش قیمت بلیت، مردم انتظارات بیشتری از شهرداری و اتوبوسرانی داشتند. - مردم کاملا راضی هستند!!! البته در این که اتوبوسهای شرکت واحد به دلیل کار زیاد به سرعت دچار استهلاک میشوند و هزینهی زیادی صرف تعمیر و نگهداری اتوبوس و پرداخت حقوق رانندگان محترم میشود، شکی نیست و بالاخره باید منبعی برای پرداخت این هزینهها وجود داشته باشد. اما من به عنوان یک شهروند مشهدی که اتوبوس شرکت واحد مهم ترین وسیلهی سفرهای درون شهری من است، از شهرداری و جناب شهردار، شورای شهر و شرکت محترم اتوبوسرانی خواهش میکنم این نکته را هم مدنظرشان قرار بدهند که: غالب مسافران اتوبوسهای شرکت واحد از قشر کارگر، کارمند، دانش آموز، دانشجو و افراد با درآمد کم میباشند. این افزایش قیمتها شاید در ظاهر کوچک باشند، اما چون استفاده این افراد از اتوبوس همه روزه است، در مجموع هزینههای سنگینی را در پایان ماه برای این افراد در پی خواهد داشت. که باعث فشار مضاعف بر مردم خواهد شد و باقی ماجرا. والسلام... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:36 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سه هفته پیش بود که شاد و خوشحال از جای یکی از بچههای فامیل آمدم خانه. از بس که از صبحش راه رفته بودم، به خاطر عرق کردن پاهام، جورابهام یک حالت سر و لیزی پیدا کرده بود. ساعت حول و حوش ۷ عصر بود. به خانه که رسیدم، سریع رفتم طبقه بالا و وسایلم رو گذاشتم سر جاشون و بدون این که لباسها رو در بیارم، آمدم پایین که یک چایی به اصطلاح دبش و قند پهلویی هم بنوشم. توی فکر چایی آن هم از نوع لیوانیش بودم که یکهو جورابهای کذایی کار خودشون رو کردن و در حالی که مشغول پایین آمدن از پلهها بودم، لیز خوردم و به پشت افتادم. اون لحظهای که داشتم میافتادم، فقط آرزو میکردم که سرم به پلهها نخوره. چون دیگه اون موقع سر و کارمون با جناب عزرائیل میبود! القصه، شانس آوردیم و کلهی مبارک به دیوار بغلی خورد. اما سقوط آزاد ادامه داشت. وقتی که به آخرین پله رسیدم، نفسم بالا نمیآمد. البته خانواده، قبلش با فریادی که کشیده بودم، اومدن ببینن چی شده؟ به هزار زحمت رفتم و درازکش خوابیدم. دیگه حالی هم واسه چایی نبود. یک مقدار استراحت کردم. بهتر شدم. اما تمام سر و دست و بدنم تا چند روز درد میکرد.
من که اون روز کلاهم رو انداختم هوا! چون نتیجه این سقوط خیلی چیزای دیگهای میتونست باشه. خطری بود که از بیخ گوشمون گذشت و به خیر و خوشی تمام شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:3 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||