|
|
|
|
|
تصمیم گرفتم از بلاگفا برم...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:18 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
فصل دوست داشتنی من... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:47 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظرم حامد سعیدی فرد این طرفا آفتابی شده و بدون به جا گذاشتن ردپایی ناپدید شده. feedjit این طوری میگه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:32 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی که قیمت بلیت اتوبوسهای درون شهری مشهد یا به قول خودمون خط واحد از ۳۰ تومان به ۵۰ تومان افزایش یافته، نکات جالبی در زمینه اتوبوس و اتوبوس سواری به چشم میاد:
- جمعیت مسافران به طرز محسوسی افزایش یافته! - خدمات اتوبوسرانی ثابت مانده (شایدم کم شده باشه)!! به طبع با افزایش قیمت بلیت، مردم انتظارات بیشتری از شهرداری و اتوبوسرانی داشتند. - مردم کاملا راضی هستند!!! البته در این که اتوبوسهای شرکت واحد به دلیل کار زیاد به سرعت دچار استهلاک میشوند و هزینهی زیادی صرف تعمیر و نگهداری اتوبوس و پرداخت حقوق رانندگان محترم میشود، شکی نیست و بالاخره باید منبعی برای پرداخت این هزینهها وجود داشته باشد. اما من به عنوان یک شهروند مشهدی که اتوبوس شرکت واحد مهم ترین وسیلهی سفرهای درون شهری من است، از شهرداری و جناب شهردار، شورای شهر و شرکت محترم اتوبوسرانی خواهش میکنم این نکته را هم مدنظرشان قرار بدهند که: غالب مسافران اتوبوسهای شرکت واحد از قشر کارگر، کارمند، دانش آموز، دانشجو و افراد با درآمد کم میباشند. این افزایش قیمتها شاید در ظاهر کوچک باشند، اما چون استفاده این افراد از اتوبوس همه روزه است، در مجموع هزینههای سنگینی را در پایان ماه برای این افراد در پی خواهد داشت. که باعث فشار مضاعف بر مردم خواهد شد و باقی ماجرا. والسلام... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:36 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سه هفته پیش بود که شاد و خوشحال از جای یکی از بچههای فامیل آمدم خانه. از بس که از صبحش راه رفته بودم، به خاطر عرق کردن پاهام، جورابهام یک حالت سر و لیزی پیدا کرده بود. ساعت حول و حوش ۷ عصر بود. به خانه که رسیدم، سریع رفتم طبقه بالا و وسایلم رو گذاشتم سر جاشون و بدون این که لباسها رو در بیارم، آمدم پایین که یک چایی به اصطلاح دبش و قند پهلویی هم بنوشم. توی فکر چایی آن هم از نوع لیوانیش بودم که یکهو جورابهای کذایی کار خودشون رو کردن و در حالی که مشغول پایین آمدن از پلهها بودم، لیز خوردم و به پشت افتادم. اون لحظهای که داشتم میافتادم، فقط آرزو میکردم که سرم به پلهها نخوره. چون دیگه اون موقع سر و کارمون با جناب عزرائیل میبود! القصه، شانس آوردیم و کلهی مبارک به دیوار بغلی خورد. اما سقوط آزاد ادامه داشت. وقتی که به آخرین پله رسیدم، نفسم بالا نمیآمد. البته خانواده، قبلش با فریادی که کشیده بودم، اومدن ببینن چی شده؟ به هزار زحمت رفتم و درازکش خوابیدم. دیگه حالی هم واسه چایی نبود. یک مقدار استراحت کردم. بهتر شدم. اما تمام سر و دست و بدنم تا چند روز درد میکرد.
من که اون روز کلاهم رو انداختم هوا! چون نتیجه این سقوط خیلی چیزای دیگهای میتونست باشه. خطری بود که از بیخ گوشمون گذشت و به خیر و خوشی تمام شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:3 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
الان دیگه سرخوش سرخوشم. دیروز داداش عمار تجهیزاتش رو آورد و به درمان این کیبورد بینوا پرداخت. البته نا گفته نماند که خودم هم میتونستم. اما نبود امکانات و تنبلی، مانع از انجام کار میشد.
زندگی زیباست... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:5 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزه که از مرگ کیبوردمون میگذره. اما هیچی به هیچی. بیرون که میرم ۵۰۰ متر ۵۰۰ متر پیاده گز میکنم و خیابونا رو متر میکنم. اما حال نمیکنم برم یک فروشگاه کامپیوتر و یک کیبورد نو بخرم. تنبلیم میشه. شایدم نمیتونم از کیبوردی که ۶ سال و نیمه باهام بوده، دل بکنم. کیبوردی که در ثبت و نوشتن خیلی از چیزا و خاطراتم نقش داشته و دارد. بهش ناجور عادت کردهام و نمیشه همین جوری ولش کنم و برم پی کار خودم. اگه یکدونه نو هم بخرم، این رو یادگاری نگه میدارم... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:17 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزیه که Keyboard کامپیوتر داغون شده و داریم از On-Screen Keyboard استفاده میکنیم. اعصابت رو به هم میریزه. ولی چارهای نیست.
نمیدونم دچار توهم شدهام یا نه. فونتها خیلی گنده منده شدهاند... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:47 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
توی این پست اگه یادتون باشه خیلی غر زده بودم و آمپرم حسابی زده بود بالا. میخواستم کله مهندس رو بکنم! آقا حامد! عزیز دل مایی با مرام...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:17 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:1 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا گرگ بیابون رو هم درگیر کاغذ بازی و هفت خوان بعضی از ادارات و سازمانهای ما نکند. الان به اندازه نصف ساله که منتظر گرفتن جواب از یک جایی هستم. اما انگار نه انگار. چیزی که در این میون ارزشی نداره، وقت مردمه. کارمندان محترم هم که اصلا ککشونم نمیگزه! اون روز رفتم ببینم کارم به جایی رسیده یا نه؟ میبینم خانمهایی که مسئول کار ما هستند به جای رفع و رجوع ما مراجعین، به مسئله حساس و استراتژیک! دیر آوردن چایی توسط آبدارچی اداره پرداختهاند و بهش گیر دادهاند که تو کارت رو درست انجام نمیدی!؟ باید چایی رو ۸ صبح موقع صرف صبحانه میآوردی نه الان که ساعت ۹:۳۰ شده. این چایی دیگه ارزشی (احتمالا از دید بهره وری کاری) نداره! دیدم هوا پسه. با خودم گفتم: اگه چیزی راجع به کارم بهشون بگم، سینی چایی با استکانهای چایی نصیب فرق سر من خواهد شد و اون روز حداقل یک کار مفیدی! در اداره انجام شده است و چاییها هم به درستی مصرف شدهاند. بی خیال کارم شدم و اومدم بیرون. خیلی پکر شده بودم. در راه برگشت به خانه چند نکته به ذهنم رسید:
- احتمالا هر یک ساعت تأخیر در آوردن چایی، باعث یک روز عقب افتادن کار من میشود. - از فردا برم دم آبدارچی رو ببینم. چون تمام راهها به ایشان ختم میشود. - از فردا خودم آبدارچی بشم و هی تند تند چایی ببرم تا کارم سه سوته راه بیفته! - برم به سازمان ملل و شورای امنیتش شکایت کنم. - چند کیلو سماق بخرم و تو خونه بشینم و بمکم. فکر کنم سماق خیلی با خاصیته. - و هزاران راه نرفتهی دیگر... مخلص کلام: از آوردن اسم اداره فوق معذورم. چون میترسم به عنوان طرح تکریم ارباب رجوع، شش ماه دیگه هم کارم رو جلو بندازن!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:23 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من که ماه آبان رو خیلی دوست دارم. شما چطور؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:43 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب واسه یک کاری تا دلتون بخواد پیامک به گوشی حامد سعیدی فرد فرستادم. حتی ۳ بار هم باهش تماس گرفتم. اما دریغ از ذرهای عکس العمل. حتی گفتم به حسین فکوری نژاد بگم که تماس بگیره ببینه چرا جواب نمیده؟ واسه حسین هم پیامک فرستادم. اما مثل این که حسین رفته سربازی و هنوز مشغول گذراندن دوران آموزشیه. به بهروز نظرزاده زنگیدم. بهروز گفت: حامد خیلی گرفتاره. از دست حامد دلگیر شدم. از صبح که گوشیش خاموش بود. حداقل شب که روشنش کردی، اگه دوست نداری جواب بدی، یک پالسی بده و بگو: آقا! من حسابی گرفتارم. احترام یک رابطه متقابله عزیز جان. کار من هم در حد یک سوال ساده بود و فکر نکنم وقت آن چنانی از شما دوست خوبم میگرفت.
بعد از قطع امید از جناب مهندس، رفتم توی لیست دفترچه تلفنم تا ببینم کسی از دوستان هست که بشه یک تماسی باهش برقرار کرد. چشمم به اسم علی شکریان افتاد. با علی تماس گرفتم. علی با این که خسته بود کارم رو رفع و رجوع کرد. از علی خداحافظی کردم. رفتم سراغ تلویزیون. داشت نود رو نشون میداد. خسته بودم، وسط صحبتهای عادل فردوسی پور با افشین قطبی خوابم برد... غرض از نوشتن این گلایه: - بابا خرج کردن یک پیامک خشک و خالی واسه یک آشنای قدیمی چیزی ازتون کم نمیکنه. - اگر حوصله کسی رو ندارین، حداقل به یاد قدیما، هواشو داشته باشین. - نترسین که اگه جواب بدین، دچار مشکلات عدیده و حادی میشوید. خطاب به حامد آقای سعیدی فرد: بابا من که نمیخواستم ترورت کنم!!! فقط یک کار کوچولوووووووووووووووووووووو بود. خطاب به علی آقای شکریان: دمت گرم با مرام.... خطاب به آقا بهروز نظرزاده: صبح شد و پیامکت نرسید ای عزیز... خطاب به حسین آقای فکوری نژاد: به یادتیم... خطاب به خودم!: بابا! جون هرکی که دوستش داری، دیگه بسه... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:50 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
لطفا هر کسی از این دو نفر اطلاعی داره، به من خبر بده. با هاشون کار دارم. تشکر. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:21 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما آدما همیشه وقتی قدر چیزی رو میدونیم که دیگه کار از کار گذشته باشه و اون چیز یا از دست رفته باشه یا زمانی برای دوباره رسیدن به آن وجود نداشته باشه. مثلا وقتی سالم هستیم، اصلا توجهی به سلامتی خود نمیکنیم. اما به محض بروز یک بیماری، یاد دوران خوش سلامتی میافتیم. خود من اون موقعی که Dial-up سرعتش معقول بود، اصلا فکر این روزا رو نمیکردم که به این وضع بیفته. حسرت اون روزای خوش Download به دلم مونده. موقعی که نرم افزارها و فایلهایی در حد 30 تا 50 مگابایت رو به راحتی با همین کارتای اینترنت میگرفتم. اما الان داخل Gmail به زور و با هزار سلام و صلوات میشم. یادش به خیر. از این دست موارد زیادند. قصدم این بود که بگم هر چیزی رو باید قدرش رو در لحظه دونست. همین.
اضافه بر مازاد: - شماره تماس جدید من واسه تماس: 09361717019 - شماره 0915 خودم رو واگذار کردهام. با اون کاری نداشته باشید! - بعد از عید سعید فطر، در مورد سریالهای ماه مبارک رمضان، تحلیلی خواهم نوشت. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:29 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزی از ماجرایی که بلاگفا اعصاب هممون رو ریخته بود به هم میگذره. اما نکته جالب در این فقره! دلیل این ضدحال قشنگ بود. دیروز توی وبلاگ علیرضا شیرازی علت ماجرا بیان شده بود. هیچی، باز هنر بعضیها گل کرده بود و با کد مدهای به قول خودشون توپشون!!! کاری کرده بودند که بلاگفا مجبور به مسدودکردن وبلاگشون بشه.یکی نیست به اینا بگه،حضرات تا حدی محترم، شما که آخر هک و ترفند و هزار کوفت و زهرمار دیگه هستین واسه چی شدین وبلاگنویس (البته همه میدونیم که اکثرا کپیکار هستن). وبلاگهایی که بیشتر شبیه یک کاروانسرا هستند تا وبلاگ. لعنت تمام مردم وبلاگنویس همیشه در صحنه! بر شما.
لینک شرح جنایت فوق از زبان رئیس اداره امنیت بلاگفا (شیرازی)!: فقط جون من دست از این اسکریپت نویسیهای زاقارتتون بردارین. برای سلامتی خودتتون میگم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 6:54 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
والا سرزدن به بقیه وبلاگا وادارم کرد که یک مطلب جدید بنویسم. البته این مطلب ربطی به وبلاگ ندارد.
من موندم که چرا بعد از سیاهپوستها ما ایرانیها اینقدر بیهویت و مسخشده هستیم؟ یک نگاهی به خودت و دور و بریات بنداز اون وقت میفهمی که چی میگم. اول - به شدت انسانهایی تقلیدی هستیم به همین دلیل وقتی یه چیزی مد میشه یا به اصطلاح تو بورسه همه عینهو ماشینها و رباتهایی از قبل برنامهریزی به سمتش هجوم میبریم و در عرض چند روز خیابانهای شهر پر میشه از قیافههای تکراری. دوم - بدلکردگی به طرز فجیعی در بین خانمها و تا حدی آقایون کشور ما رواج دارد. علاقه فجیع به سفیدشدن از نوع اروپاییش که واقعا مشهوده به خصوص اگر سبزهرو باشند که کمتر پیش میاد که موهای بلوند و طلایی نداشته باشند! (البته حمل بر چشمچرانی اینجانب نشود). عمل کوتاه و بلندکردن دماغ و کاشت درختان جنگل! (مو) هم که واویلا. مثل همین خودم که واسه افزایش ملات این سر صاب مرده پیش دکتر رفتهام. خلاصه کلام، عزیزان، من با زیبایی و تنوع مخالف نیستم. اما میگم لااقل در این زمینه مقلد چشم و گوش بستهی دیگران نباشیم. مطمئن باش که بابا جان زغال همون زغاله!!! (خیلی لحن مطلب نژادپرستانه شد. شرمنده. من اتفاقا از رنگ تیره خوشم مییاد به خصوص از نوع انسانیش!) حالا تا یارو با اردنگی از کافینت ما را ننداخته بیرون، هر چه زودتر جیم میشم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:28 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
واسه امروز کفگیر مطالب به ته دیگ خورده! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:11 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدین وسیله از تمام دوستان، آشنایان، افراد فامیل،همسایگان، کسبه محل، دانشجویان، اساتید محترم دانشگاه، معلمین، فرهنگیان، دانش آموزان، خردسالان، امیر محمد و عموپورنگ!!! و تمامی کسانی که از وبلاگ اینجانب به عنوان صفحه Bookmark شخصی استفاده میکنند. کمال تقدیر و تشکر را دارم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:58 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اول. ببخشید از این قالب جدید که بین رنگ متن و لینک زیاد تفاوتی قائل نمیشه. پس پیشنهاد میکنم که وقتی مطلبی را میخوانید با ماوس هم خط ببرید! اما خوب چون به قول خودم آدم باید دینامیک و پویا باشه (اینجا)، لازم بود که یک تنوعی در کارم داشته باشم.
دوم. سهیلا در مطلبی به نکته خیلی خوبی در مورد فرهنگ وبلاگ اشاره کردهاند که جای تأمل دارد. البته این مطلب پیوند و لینکی نداره، پس زحمت بکشین خود وبلاگش را یک سری بزنین. در ضمن از من خواستهاند که بیشتر درباره خودم بنویسم. باشه اگر توانستم حتما. اما میخوام بگم که وبلاگ من حکم یک دفترچه یادداشت رو داره که توی اون از هرچی مینویسم. پس لطفا اگه میبینین که تبدیل به آش شلم شوربا!!! شده به بزرگی خودتون ببخشین. سوم. دیشب محموله پول تو جیبی از جانب بابا رسید. واقعا به موقع بود. همینجا کمال تشکر را دارم. چهارم. احتمالا تا چند روز وبلاگم به کما خواهد رفت ولی بعد برمیگردم. پنجم. خدانگهدار ششم. به دلیل نتایج نامعقولی که قالب قبلی داشت همین الان با یکی از خود قالبهای بلاگفا دوباره عوضش کردم. انصافا خود بلاگفا هم قالبهای قشنگی داره که من دنبالشون نرفته بودم. به قول معروف آب در کوزه و ... هفتم. این دفعه واقعا خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:1 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به طرز فجیعی خوابم میآید... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 8:31 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب سینما ۴ فیلم تکراری گالیندز را نمایش داد. اما فیلم زیبایی است. به خصوص ماجرای فیلم که به تلاش یک خانم دانشجو برای روشن شدن زوایای زندگی یک آزادیخواه اهل ایالت باسک اسپانیا میپردازد. خانم دکتر در پایان فیلم خود قربانی میشود چون در پی کشف و روشنساختن حقیقتی بود که به مذاق سرویسهای امنیتی خوش نمیآمده.
همچنین صدفیلم هم دوباره هری کثیف را نمایش داد. هری کثیف در زمان خود فیلم تأثیرگذاری بوده است. زیرا کلینت ایستوود (EN و فارسی) ایفاگر نقش پلیسی به نام هری کالاهان است که تصویری که او از پلیس در این فیلم به نمایش میگذارد، با تمام پلیسهای فیلمهای قبل از این فیلم تفاوت اساسی دارد. هری به اصطلاح یک Anti-hero یا ضد قهرمان است نه یک پلیس صاف و اتوکشیده. فیلم زیبایی است که توصیه به تماشای آن میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 6:55 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
برادرم محمد یک خاطرهای را برایم تعریف کرد که جزء افسوس و ناراحتی چیزی برای آن نمیتوان گفت:
محمد یک روز داشته با اتوبوس شرکت واحد به سمت دانشگاهش حرکت میکرده که از قرار معلوم اتوبوس بسیار شلوغ وحاوی مقادیر زیادی آدم از جمله دانشجو و دانشآموز بوده به طوری که نفسکشیدن هم در آن شرایط خودش یک هنری بوده است. خلاصه اتوبوس به ایستگاهی که پیرمردی نابینا و عصای سفید به دست چشم انتظار آن بوده میرسد. پیرمرد به زحمت سوار اتوبوسی به نام بیعاطفگی میشود. اما دریغ از یک ذره همنوع دوستی. برادرم میگفت با اینکه اکثر افرادی که نشسته بودند دانشآموز بودند ولی انگار نه انگار که یک نفر هست که واقعا احتیاج به نشستن دارد و وجود او را برای راحتی خود نادیده گرفته بودند. فقط یک نفر دانشجو میخواسته جای خود را به پیرمرد بدهد که او هم به دلیل ازدحام و شلوغی بیش از حد نتوانسته کاری از پیش ببرد. واقعا یک لحظه با خود فکر کنیم و ببینیم آیا این نوع رفتار انسانی است؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 6:54 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود یک هفته پیش حول و حوش سینما سیمرغ مشغول سیر و سیاحت بودم. حالا هرکی اهل مشهد نباشه فکر میکنه عجب جاییه. بعد از اینکه یک مقداری آفتابگیری کردم و دیدم بیش از این نباید مغز مبارک را به باد داد، رفتم سراغ دکه روزنامه فروشی تا یک کارت اینترنت بخرم. حتما فکر کردین الان میگم یک آبمیوه. نه از این اشتباها نکنین چون از اون خسیسهای روزگار هستم. در ضمن حتما توجه دارین که از دکه مطبوعاتی عجب استفادههایی میشه کرد. خلاصه کارت را گرفتم (مجانی نبودا!) و تا سرم را برگردوندم چشمم به دو تا پسر بچه تخس افتاد که یک بچه گربه بیچاره را با کیسه نایلون گرفتهاند و به قول ما بیرجندیها کشال میدن (یعنی این ور و اون ور بردن با زحمت - فرهنگ لغت خراسان جنوبی!). دلم گرفت و خواستم برم بهشون یک چیزی بگم. اما بیحوصلگی و بیمسئولیتیام یهو گل کرد و بیخیال شدم. الان یک هفتهای است که به بچه گربه فکر میکنم. کاش همون لحظه به هر کدوم از اون دو موجود بیاحساس یک اردنگی میزدم، اینجوری هم گربه را نجات میدادم و هم خودم یک حالی میکردم! البته اگه این کار را میکردم شاید الان اینجا نبودم که مطلبی بنویسم! کاشکی که گربه حالش خوب باشه و قصر دررفته باشه... گربه لطفا من رو ببخش، برای اینکه می تونستم برات کاری بکنم اما نکردم.
نکته این ماجرا: بیتفاوتی در جایی که باید از خود عکسالعملی نشان بدهیم؛ بعدها سخت موجب پشیمانی، افسوس و عذاب وجدان میشود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 6:49 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
غرض از انتخاب این عنوان برای مطلب امروز، اتفاقاتی بود که دیروز از اول صبح تا شب واسم اتفاق افتاد. صبح که از خواب بیدار شدم، خوشحال وبیخیال یا به قولی از هفت دولت آزاد رفتم حمام. بعد از حمامکردن ساعت ۸ صبح دوستم علی منشیزاده تماس گرفت که آقا خوشحال باش که فلان کلاس تشکیل نمیشه! من یک جورایی یخ زدم. چرا؟ چون فکر کرده بودم کلاس به صورت صد در صد طبیعی تشکیل نمیشود. در حقیقت فکر کنم شب قبلش بهم الهام شده بود! دیدم عجب اشتباهی کردهام و واقعا شانس آوردهام که در عالم واقعیت نیز کلاسی در کار نبوده است.
رفتم دانشگاه. جلسه آخر یکی از درسها بود. استاد خودشو راحت کرده بود و آخرین جلسه را به یکی از دانشجویان سپرده بود که ارائه دهد. اون بنده خدا هم مثل این که تازه ده دقیقه قبل از شروع کلاس مرجع درس را از کتابخانه گرفته بود. خوب خودتون میتونین حدس بزنین که ادامه ماجرا چی هست؟ یک جلسه تدریس همراه با اشتباه و غلط غلوط اضافی! خود استاد هم که زود رفت که نگذاشت بپرسیم اصل ماجرا چی بود!؟ باید میرفتم با استاد مسئول کارآموزیم صحبت میکردم. خلاصه بعد از یک گپ و گوی مختصر و کوتاه، در پایان کار اشتباهی از دهنم در رفت و به استاد گفتم: آفرین!!! دیدم هوا ناجور پسه، سریع رفتم تو کوچه علیچپ و زدم به چاک! خوبیش این بود که فهمیدم یک ذره فکر قبل از صحبت میتونه از خیلی از اشتباهات جلوگیری کنه. توی دفتر گروه کار مهم و حیاتی دادن کارتهای ورود به جلسه بر عهده من و یکی از دوستان بود. استاد که رفته بود و ما را با درس عجیب و غریب جلسه آخر تنها گزاشته بود، آمد و به ما گفت: خوب دارن ازتون بیگاری میکشن. ما هم برای این که استاد توی زندگیش حداقل برای یک بار هم که شده احساس خوش بامزه بودن را داشته باشد چیزی نگفتیم. البته خودتان میدانید که در اصل ما برای چی هیچی نگفتیم. یکی از شگفتیها جمعیت فوقالعاده زیاد بچههای نرمافزار ۸۵ بود که هر چی بهشون کارت میدادی تمومی نداشتن! انگار همین جوری هی تولید میشدند. یک خانمی آمد، گفت که من ۸۳ نرمافزارم. گفتم: پیوسته یا ناپیوسته؟ گفت: صبر کن از دوستم بپرسم! تعجب کردم، بعد از پرسیدن مسئله حیاتی، گفت که ناپیوستهام. حالا من هرچی میگردم میبینم کارت ایشون نیست. یک دفعه چشمم به اولین کارت پیوستهها افتاد که دیدم خود جنسه! کارت را با عصبانیت بهش دادم وگفتم: خانم، شما سه ساله که اینجایین؛ هنوز نمیدونین که پیوستهاین یا ناپیوسته!؟ با لحن حق به جانبی گفت: من که تقصیری ندارم، دوستم اشتباه گفت!! من به اندازه !!! از تعجب داشتم شاخ و دم درمیآوردم(شایدم تا الآن درآوردم و خودم خبر ندارم). اشتباه من این بود که حالش رو نگرفتم. الآن واقعا افسوس میخورم! بعد از تمام این ماجراها، شب با دوست عزیزم آقای مهندس توحید قنبرزاده که حدود ۱۳ سالی هست که با هم رفیقیم تماس گرفتم و جویای حال و احوال شدم. اشتباه من این بود که به جای خانه با موبایلش تماس گرفتم و یک خرج حسابی روی دست پدر گرامی گذاشتم. خلاصه حالا که این داستان سراسر شور واحساس داره به پایان میرسه میخوام بگم که: در زندگی اشتباه و اشتباهکردن وجود داره. ولی میشه با درایت و تدبیر تعدادشون رو به حداقل رسوند (عجب پیام اخلاقی بود!). این همه از اشتباه گفتم ولی یادم رفت از اشتباهی و عمه گلاب برنامه کودک شبکه یک یادی کنم. اینم برای اینکه اونا از دستم دلخور نشن! تا دیدار بعدی خدا نگهدارتون ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 7:25 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم میاد وقتی کوچکتر بودم، آرزو داشتم که زودتر بزرگ بشم، بعدش ریش و سبیل دربیارم و در آخر هم کچل بشم!! حتما با خودتون میگین این دیگه چه مدلی از آرزو و رویا میباشد؟ منظورم از بیان این مطلب این بود که ما آدمها در طول زندگی خود بسیار تغییر میکنیم و خیلی از چیزهایی که قبلا کعبه آمال و آرزوهامون بوده ممکن است الآن دیگه واسمون بیاهمیت و یا خیلی ساده و پیش و پا افتاده باشد. چون انسان سالم انسانی پویا و دینامیک است. اگر کسی در طول دوران زندگی خود همواره جامد و Fix باشد هیچگاه طعم زندگی را نخواهد چشید و فقط برای زندهماندن نفس میکشد. البته نباید فراموش کرد که داشتن اهداف ثابت و بزرگ از جمله موفقیت در زندگی به هیچ وجه با مسئله و اصل بالا در تناقض نمیباشد.
راستی، چند وقتی است که داره آرزوهای بزرگ دوران کودکیام به واقعیت تبدیل میشه!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:54 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست خوبم آقای مهندس احسان سعیدی تصمیم به برپایی یک اردوی یک روزه گرفته اند. برای اطلاع از جزییات به این جا مراجعه کنید.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 7:20 توسط حمزه قنبری نهبندانی
|
|
||